ماه رمضان
سلام گلم
ماه رمضان داره تموم میشه ومن اموروز 16/5/92مصادف با 29رمضان سال 1434 و7اگوست 2013 اومدم تا از اتفاقات این ماه اخیر برات بنویسم.پنجشنبه اول ماه یعنی 2رمضان مامان جون همه فامیلای بابا رو دعوت کرده بود و ما اولین مهمونی رو با خونه مامان جون شروع کردیم که به شما خیلی خوش گذشت.ازروز سه شنبه 14رمضان تا جمعه پشت هم دعوت بودیم .شب تولد سه شنبه تالار احسان رفتیم که اونجا از میکی موس جلوی در 2تا جایزه (یک بسته مداد رنگی و یک کامیون خوشگل)جایزه گرفتی .چهار شنبه خونه عمو حسین پنجشنبه خونه عزیز و جمعه هم خونه بابابزرگ دعوت بودیم البته جمعه عمو جعفر هم دعوت کرده بود که به دلیل مصادف شدن دو افطاری به حرمت بزرگترا و اینکه بابا بزرگ از قبلاز ماه رمضان دعوت کرده بود اونجا رفتیم .دوشنبه ٧مرداد هم به نیت سلامتی شما همه ساله که بابایی نذر کرده شب بیست یکم افطاری میدیم .این بار زرشک پلو درستیدیم که خیلی عالی شده بود .دست عمه ها و عزیز درد نکنه و امسال خیلی پر برکت شده بود و به جای هفتاد پرس ١٠٠پرس غذا پخش کردیم.روز بعد هم به همراه آقا رفتیم دیدن ننه آقا (مادر بزرگ بابایی)که بنده خدا خیلی ضعیف شده بودن و تو بستر بودند.براشون از نذری شما هم بردیم .روز جمعه عید فطر بود که منو بابایی به همراه مامان جون روز قبلش رفتیم طلا فروشی و بابایی یه دستبند خیلی خوشگل به مناسبت تولدم خریدند.ازهمینجا ازش تشکر میکنم.همون روز با مامانی رفتیم و مامان جون یه جفت شمعدون کریستال به نیت من ازطرفخودشون و خاله مریم عزیز خریدند که البته همه اینا در روز شنبه طی مراسمی که خونه مامان گرفتیم تقدیم شد .دست همه درد نکنه ان شاله جبران میکنم .بوووووس برای خاله و مامان جون.روز پنجشنبه دم افطار به دلیل اینکه فطریه گردن باباجون نیفته به ناچار با بابایی رفتیم پاساژ که بابایی کلی عصبانی شده بود .روز عید هم نماز رو تو مسجد محل خوندیم و بابایی با نان بربری تازه اومد و صبحانه تخم مرغ زدیم که بعد از یه ماه روزه داری خیلی چسبید.شنبه صبح هم رفتیم قنادی و یه کیک به مناسبت تولدم خریدیم و راهی خونه مامان جون شدیم و تولد را بعد از نهار گرفتیم.یکشنبه به همکارام بستنی دادم و دوشنبه با همکارام رفتیم ولیعصر و یه جفت کفش گروووون (البته از نظر خودم )برای خودم خریدم و حسابی خودمو تحویل گرفتم و برای خودم کادوی تولد خریدم.چهارشنبه ٢٣/٥/٩٢ با خاله و مامان جون رفتیم برای خرید سیسمونی آقا محمد حسین که وقتی برگشتم غروب بود و شما دوتا دم در تو کوچه منتظرم وایساده بودین.حالا تا بعد که یادم بیاد بااای....


ماه رمضان
